هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد...

 

دلم تنگ است ...

می خواهم باشم و عطر چمنزار خیس کام تشنه ام را سیراب کند...

می خواهم بچرخم بچرخم و گیسویم را به دست باد و باران بسپارم.

می  خواهم دورنمای خانه ام  را از بالای آن کوه غرق در مه ببینم.

می خواهم شب ها که می خوابم صدای باد باشد که لالایی ام می دهد.

می خواهم تمام اشک هایم را یک جا به باران هدیه کنم.

آه که می خواهم بمانم و ببینم چه می شود...