چشمانم باز می شوند

اینجا روشن است

و اینجا تاریکی است

و او رفته است

 

بلند می شوم

مادرم می خندد

چشم ها یش می گریند

و او رفته است

 

به اطرافم می نگرم

همه با همند که

(این)بودن در تنها ییست

و او رفته است

 

در انتظارم

همه می رقصند

زندگی رقص مرگ را گرامی می دارد

و او رفته است

 

 

 و در اینجا سال ها خواهند گذشت. و من در این روشنایی تاریک با تمامی خنده هایم ، بودن را در رقص زندگی معنی می کنم. او بیشتر به نیستن می پیوندد.او رفته است و ما همه هستیم. ما با هم به هستن می پیوندیم. که او دیگر نیست و او دیگر نیست. ما همه هستیم و ما می خندیم و با هم می رقصیم که او دیگر نیست . مگر او رفته است؟

٢٠روزه که رفتی خدا کنه که جات خوب باشه